صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
387
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
هيچ يك از دو گروه ، مورد نكوهش قرار نگرفتند . نيروى مدينه ، دسته دسته به حركت در آمدند تا به پيامبر پيوستند . جمعا سه هزار تن بودند كه سى سواره داشتند و در اطراف قلعههاى بنى قريظه فرود آمدند و آنها را به محاصرهء خود در آوردند . ( 1 ) محاصره ، بنى قريظه را به تنگ آورد . رئيس آنان ، كعب پسر اسد ، خطاب به يهود قومش ، سه پيشنهاد داد : 1 - تسليم شويد و دين پيامبر را بپذيريد ، تا خون ، اموال و زنان و فرزندانتان در امان باشد . سوگند به خدا ، برايتان روشن گشته كه او پيامبر مرسل و نامش در كتاب شما آمده است . 2 - يا ، همهء زنان و كودكان را - با دست خويش - از دم تيغ بگذرانيد [ و با خيال راحت ] و با شمشيرهاى آهيخته به جنگ او برويد . يا : پيروز مىشويد و يا : تا آخرين نفر كشته مىشويد . 3 - يا اين كه : بر سر آنان يورش ببريد و از روز شنبه بهره برگيريد ؛ زيرا مسلمانان چنان مىپندارند كه يهوديان در شنبه به جنگ نمىپردازند . قوم كعب ، هيچ كدام را تصويب نكردند . كعب با دلى بىقرار و حالتى پريشان گفت : شما از به دو تولد تا كنون - يك بار - با احتياط و دورانديشى قدمى بر نگرفتهايد . ( 2 ) پس از رد اين سه بند ، راه گريزى جز تسليم در برابر دستور پيامبر ، برايشان باقى نماند . اما [ پيش از هر چيز ] خواستند با همپيمانشان در ميان مسلمانان ، از در سخن درآيند كه اگر تسليم شوند ، فرجامش چه خواهد بود . بنابراين ، پيكى نزد پيامبر ارسال داشتند كه : ابو لبابه را پيش بنى قريظه بفرستد تا با او مشورت كنند . ابو لبابه ، هم پيمان آنان بود و زن و اموال و زندگىاش در منطقهء آنان قرار داشت . وقتى به آنجا رفت ؛ مردان از جا برخاستند و زنان و كودكان به گريه افتادند . دلش به حالشان سوخت . گفتند : ابو لبابه ! آيا مصلحت مىدانى كه دستور محمد را بپذيريم ؟ گفت : البته . [ ولى بىاختيار با دست ] به گلويش اشاره نمود . يعنى ، شما را از دم تيغ مىگذرانند . ابو لبابه فورا دريافت كه با خدا و پيامبرش خيانت ورزيده است . از جا بلند شد و برفت تا به مسجد نبوى در مدينه رسيد و خود را به ستون مسجد بست ؛ و سوگند خورد كه جز پيامبر ، كسى حق ندارد مرا آزاد كند و هرگز به سرزمين قريظه نخواهم رفت - هر چند در آن